دستمال های كاغذی به نوبت چروك می شوند . . .

پشت سر هم روی زمين ميمیرند . .

هواي اطاق بی نهايت سنگين است

از بس حجم بی انتهای تنهايی ام را درون آن جا دادم

در فضای اطاق ديگر جای قطره اشكی‌ هم نيست ،

شايد اشكی‌ هم نيست . . و چشمي هم نيست . .

هرچه بود خشك شد و سيراب شد از تنهايی .

از صدای انفجار سكوت مرگبار غصه ها انگار كر هم شده ام

اما . . . نه . .

پشت شيشه ، صدای چكش پيرمردی‌ می آيد كه گاه گاهی تابوت می‌ سازد ،

پيرمرد آگاه است كه فردا چه كسی‌ خواهد مرد . . روز فبل از مرگ هر انسانی تابوتی‌

 برايش ميسازد و نام او را روی تابوت حكاكي می‌ كند .

پشت شيشه صدای‌ رهگذری نام روی تابوتی را كه برای فردا آماده شده زمزمه می كند . .

نامی كه برايم آشناست . .

 

       آری انگار . . نام من است . .

 

                          تبريك به اين خوشبختي . .