مرگ

 

تنها شدم . . . خیلی وقته . . .

 

از ماه و سال و قرن گذشته . دارم بهش عادت میکنم . مثل همین که زنده ام و به

 

 بودن اجباری عادت کردم . دارم تنهایی رو تو ریه هام حس میکنم .

 

فقط یه لذت عمیق مونده که شاید بشه تجربه کرد . . . اما . .  نه . . .

 

چون حتی اونم تنهام گذاشته ، مرگ رومیگم . . .

 

آره . . هیچ لدتی بالاتر از یه مرگ ناگهانی نیست . . .

 

" بوف کور "

 

افکار پوچ !

باشد ،‌ ولي از هر حقيقتي بيشتر مرا شكنجه ميكند . آيا اين مردمي كه شبيه من

 هستند ،‌ كه ظاهرا احتياجات و هوا و هوس مرا دارند ،‌ براي گول زدن من

 نيستند ؟ آيا يك مشت سايه نيستند كه فقط براي مسخره كردن و گول زدن من

 بوجود آمده اند ؟ آيا آنچه كه حس ميكنم و مي بينم و مي سنجم سرتاسر موهوم

 نيست كه با حقيقت خيلي فرق دارد ؟

من فقط براي سايه خودم مينويسم كه جلو چراغ به ديوار افتاده است . بايد خودم

 را بهش معرفي كنم .

صادق هدایت

 

طی تجربیات زندگی به این مطلب بر خوردم که چه ورطه ی هولناکی میان من و

 دیگران وجود دارد و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد ، تا ممکن است

 باید افکار خودم را برای خودم نگهدارم و اگر حالا تصمیم گرفتم بنویسم فقط برای

 اینست که خودم را به سایه ام معرفی کنم . سایه ای که روی دیوار خمیده و مثل

 این است که هرچه مینویسم با اشتهای هرچه تمامتر می بلعد .

برای اوست که میخواهم آزمایشی بکنم ، ببینم شاید بتوانیم یکدیگر را بهتر

 بشناسیم چون از زمانی که روابط خودم را با دیگران بریده ام میخواهم خودم را

 بهتر بشناسم .

ديوار كوتاه دلم

 

بس که دیوار دلم کوتاه است

 

هر که از کوچه تنهایی من میگذرد 

 

به هوای هوسی هم که شده . . .

 

            سرکی میکشد و میگذرد . . .

 

از خدا تنهاتر

 

خیلی آدما هستن که تو تنهاییشون  دارن نابود میشن

 

خیلی آدما هستن که خیلی از خدا تنها ترن . . .

تکرار

امشب انگار آسمان غمگین است

دلم انگار ابری و طوفانیست

چشم ماتم زده ام بارانیست

شب تنهایی من بی پایان

امشب انگار که باز . .

                                  تکرار شب تنهائیست . . .

روزهای تنهایی

صبح تنهایی من : سرد و کسل ، اشک در چشم پر از غم مرده

آدمک بیدار است . . .

 

ظهر تنهایی من : داغ چو خورشید سیاه ، تک تک عقربه ها می جنگند ، ثانیه ها می میرند

خش خش برگ ، خیابان نگاه ، جاده ای زرد در عمق خزان

آدمک بی تاب است . . .

 

شب تنهایی من : حسرت خواب سفید ، زیر آرامش تب دار نسیم

حسرت بوسه ی لب های پر از تب و گناهی شیرین

آدمک منتظر است . .

                               دیر گاهیست .. آدمک منتظر است . . .

سایه تنهایی

 

از سایه ام خیلی خسته ام

دوست دارم فقط وقتی ظهور کند ،

که جسمم در نیمکره پشت به خورشید است

چون من نماد و چهره بارز تنهایی ام

اصلا دوست ندارم سایه ام را ببینم

اصلا دوست ندارم سایه تنهایی را ببینم

و اصلا دوست ندارم خودم و تنهایی را یکجا ببینم . . . 

 

زخم های زندگی

  در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد

این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد ، چون عموما عادت دارند که این درهای

 باورنکردنی را جزو اتفاقات نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد ،

 مردم برسبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی میکنند آن را با لبخند، شکاک و

 تمسخر آمیز تلقی بکنند .

                                                                             (صادق هدایت)