مرگ
تنها شدم . . . خیلی وقته . . .
از ماه و سال و قرن گذشته . دارم بهش عادت میکنم . مثل همین که زنده ام و به
بودن اجباری عادت کردم . دارم تنهایی رو تو ریه هام حس میکنم .
فقط یه لذت عمیق مونده که شاید بشه تجربه کرد . . . اما . . نه . . .
چون حتی اونم تنهام گذاشته ، مرگ رومیگم . . .
آره . . هیچ لدتی بالاتر از یه مرگ ناگهانی نیست . . .
+ نوشته شده در ساعت توسط RaeeN
|
دلخوشی من همین صفحه مشکی و یک رنگ است که تنهایی ام را بر روی آن حکاکی میکنم . . .