تنها شدم . . . خیلی وقته . . .

 

از ماه و سال و قرن گذشته . دارم بهش عادت میکنم . مثل همین که زنده ام و به

 

 بودن اجباری عادت کردم . دارم تنهایی رو تو ریه هام حس میکنم .

 

فقط یه لذت عمیق مونده که شاید بشه تجربه کرد . . . اما . .  نه . . .

 

چون حتی اونم تنهام گذاشته ، مرگ رومیگم . . .

 

آره . . هیچ لدتی بالاتر از یه مرگ ناگهانی نیست . . .