م  ب  ه  م

 

میگویم  "تو"  . . . اگر تو وجود داشته باشد

چگونه بگویم  "تو"  ، وقتی هیچگاه  "تو"  وجود نداشته . .

همیشه دلم تنها بوده . .

همیشه در ریاضیات عدد یک بودم . . بدون اینکه کسی با من جمع شود . . بدون اینکه کسی

 وجود داشته باشد که از من تفریق شود

همیشه کسی کنارم نیست . .

من جزء  آدم  نیستم . . . انگار . . . .

 

انسان . . . تبلور اختیار

 

روزی که تصمیم گرفتی به دنیا بیامو وجود داشته باشم . . یادته ؟

وقتی میخواستی اندام پر از خاک منو ذره ذره بزاری کنار هم . . . اختیار نداشتم بگم نمیخوام

وقتی میخواستی روح تنهامو تو وجودم قرار بدی . . . اجازه نداشتم بگم نمیخوام

وقتی میخواستی منو بفرستی تو این دنیای وحشی که واسم پر از تنهاییه . . بازم اجازه و

 اختیار دست من نبود که بگم  :  نه . . نمیخوام . . .

 

نمیدونم . . نمیدونم اون روز که تصمیم گرفتی باشم . . اختیار من کجا بود . . . . .

..  ..  ..  ..  ..  ..  ..  ..  ..  ..  ..  ..  ..  ..  ..  ..  ..  ..  ..  ..  ..  ..  ..  ..  .. 

پ ن : این نوشته هیچ ارتباطی به کفر ندارد