انسان . . . تبلور اختیار
روزی که تصمیم گرفتی به دنیا بیامو وجود داشته باشم . . یادته ؟
وقتی میخواستی اندام پر از خاک منو ذره ذره بزاری کنار هم . . . اختیار نداشتم بگم نمیخوام
وقتی میخواستی روح تنهامو تو وجودم قرار بدی . . . اجازه نداشتم بگم نمیخوام
وقتی میخواستی منو بفرستی تو این دنیای وحشی که واسم پر از تنهاییه . . بازم اجازه و
اختیار دست من نبود که بگم : نه . . نمیخوام . . .
نمیدونم . . نمیدونم اون روز که تصمیم گرفتی باشم . . اختیار من کجا بود . . . . .
.. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. ..
پ ن : این نوشته هیچ ارتباطی به کفر ندارد
+ نوشته شده در ساعت توسط RaeeN
|
دلخوشی من همین صفحه مشکی و یک رنگ است که تنهایی ام را بر روی آن حکاکی میکنم . . .