"تنها نبودن"
"حسرت نکشیدن"
"لذت با هم بودن"
"لذت دوس داشتن و دوس داشته شدن"
این کلمه ها . . تک تکشون عرضه و جنم میخواد
"عرضه و جنم"
درک میکنیم . .
...In this land are insulting me
پ.ن : مخاطب عام دارد : من ، شما و آنها . .
" خش خش "
روی تنم خوابیده بود . . . مست و بی رمق
لبای سرخ و نارنجی تبدارش پوست گردنمو مدام می مکید
ذره ذره ، مختصات تنش و گرمای لطیفشو با نوک انگشتام حس میکردم . .
نسبت به چند روز پیش که داغ و سوزنده بود . . مایل و آروم به نظر می رسید
سینه هامون که به هم چسبید ، ضربان قلبش کندتر بود از روزهای قبل . .
پاییز شده بود . .
مایل می تابید . . . آفتاب

" لذت محض "
یک لیوان آب زلال ، خیلی دلچسبه وقتی تشنه باشی
یک استکان چای خوش عطر ، خیلی دلچسبه وقتی خسته باشی
یک لیوان شربت خنک ، خیلی دلچسبه وقتی گرمته
یک فنجان قهوه گرم ، خیلی دلچسبه وقتی آرامش میخوای
و یک بوسه ی طولانی از لبهای مرگ ، خیلی دلچسبه وقتی از عالمو زندگی سیر شده باشی . .

" شناخت جهان سوم در 10 ثانیه "
همیشه وقتی میخوام سوار تاکسی بشم از نشستن روی صندلی عقب بین دوتا مسافر دیگه متنفرم . اون روز باید خط "فلکه دوم تهرانپارس - پل سید خندان" رو با تاکسی میرفتم . ساعت تقریبا ۱۲:۳۰ ظهر بود .
نزدیک تاکسی که شدم یه مرد کچل چاق قد کوتاه حدودا ۵۰ ساله با چالاکی خاصی در پراید سبز رنگ رو باز کرد و پرید بالا که مبادا وسط بشینه . سوار تاکسی شدم . دختر جوون با موهای فر مشکی ، قد متوسط ، اندام لاغر و صورت برنز از سمت راست سوار شد . به ناچار وسط نشتم . فاجعه بود وسط گرمای دهه ی اول مرداد ماه . بین مرد چاق کچل قد کوتاه و دختر مو فرفری نشسته بودم . مسیر طی شد و به مقصد رسیدم . از در عقب سمت راست ، اول دختر مو فرفری پیاده شد و بعد من اومدم بیرون . مرد چاق کچل قد کوتاه که دوست نداشت صبر کنه و میخواست سریعتر بپره بیرون درسمت چپ رو با فشار هل داد ولی در باز نشد . داشتم در سمت راست رو میبستم که مرد چاق کچل قد کوتاه با سرعت پرید سمت راست صندلی و در سمت راست که در حال بسته شدن بود رو هل داد و باز کرد و نگاه طلبکارانه ای به من انداخت . وقتی پیاده شد گفت : راست میگن که ایران از کشورهای جهان سومه . من گفتم چطور مگه ؟ با صدای بلند طلبکارانه تر گفت : داشتم پیاده میشدم درو بستی ، باز نگه نداشتی تا پیاده بشم . گفتم : من فکر کردم شما از اون طرف پیاده میشید و حواسم نبود ، درضمن شما هم ایرانی و جهان سومی هستید . گفت : نه ، منو قاطی نکن . من به تازگی از انگلیس اومدم و فقط خوب فارسی حرف میزنم . ادامه داد : اونجا به من میگن آقای دکتر شما جهان سومی هستید . منم اومدم ببینم که جهان سومی چه شکلیه . . . . که دیدم . .
پ.ن : این خط خطی ها ربطی به عرق ملی ندارد .
شیطان دیده شد
همه ميگن ازش نفرت دارن ، همه از دستش فرار ميكنن ، لعنتش ميكنن . وقتي اسمش مياد بعضيا
تنشون ميلرزه .
پرسيدم : اسمش چيه ؟
گفتن : . . شيطان . . اول ابليس صداش ميكردن . .
دلم ميخواست بدونم كيه ؟ چه شكليه ؟ ولي وقتي ازش صحبت ميكردن حالت بدي بهم دست مي داد .
تا اينكه يه روز . . .
داشتم آماده ميشدم ، واسه يه گناه كه خيلي براي من شيرين بود . هيچ ترسي نداشتم ، دلم ميخواست
زودتر انجامش بدم . . وسوسه هاي شيرينش چقدر واسم لذت بخش بود .
بالاخره وقتش رسيد ، داشتم حركت ميكردم كه برم ولي . . . ناگهان از وحشت سر جام ميخكوب شدم . .
روبروم يه صورت خيلي ترسناك ديدم . . . انگار خودش بود . . شك نداشتم . . . ..
" صورت شيطان "
دقيق تر كه نگاه كردم متوجه شدم درست جلوي آينه ايستادم
يعني من . . ؟؟؟
" طعم کاغذ رنگی "
شاید مهمترین چیز تنهایی باشه . .
شایدم مهمترین چیز پسر همسایه ی محل کار مهدی باشه که ۱۹
سالشه و با مدرک دیپلم کاردانش سوار لکسوس مشکی رنگش میشه و
روبروی پاساژ اندیشه عروسک های رنگارنگ با تیپ و آرایش های مختلف
انتخاب میکنه . گاهی وقتا عروسکا رو " اتو " میزنه و میبره ویلای فشم
و مهندسی ژنتیک راه میندازه و بعد خداحافظی میکنه . . . . ولی
عروسکا عاشقشن . شاید مهمترین چیز بابای آرمین باشه که بیکار شده .
روزی که رئیس کارخونه تصمیم گرفت تعدیل نیرو کنه ٬ بابای آرمین توی
لیست تعدیل بود .
همون شب خورد شد ٬ مرد .
مامان آرمین اندازه ی صد سال آبغوره گرفته . تو همین چهار سال زندگی
مشترک هرشب اشکای مامان آرمین روی لبای سرخشو خیس کرده .
مامان آرمین غصه داره . .
پسر همسایه ی محل کار مهدی تنها نیست ٬ آخه کاغذای رنگی داره .
اونا اسباب بازی هاش بودن . اسم اسباب بازی های پسر همسایه ی
محل کار مهدی تراول بود . تو کتاب انگلیسی راهنمایی نوشته بود تراول
یعنی مسافرت . یعنی کاغذای رنگی پسر همسایه ی محل کار مهدی
مسافرته ؟
نمیدونم . اینو میدونم که سگ سامان تنها نیست . آخه سامان کاغذ
رنگی میده به مش حسن که کارگر بابای سامانه و مش حسن میره
کاغذرنگی میده به آقای فروشنده و غذا میاره واسه سگ سامان .
دیروز آرمین و بابای آرمین و مامان آرمین غذا نداشتن ولی سگ سامان
غذا داشت .
راستی . . .
بابای آرمین تنهاست ٬ آخه کاغذ رنگی نداره . . .. . ...
" برداشت آزاد "
گاهی وقتا . .
ارزش همون قطره ی " تف " که از دهانت روی زمین پرت میکنی . .
از کل زندگیت بیشتره . . .
" خواب چپ "
شب سرد . . . اشک و درد . . . تنهایی . . . رنگ مرگ
من دلم . . . رنگ غم . . . رنگ برگ . . . خشک و زرد
سیاهی . . . رنگ لب . . . طعم تب . . . طعم درد
ناگهان . . . یک صدا . . . رد پا . . . رو ی برگ
چشم مست . . . عطر تن . . . غریبه . . . مثل من
طعم لب . . . نرم و گس . . . بوي تن . . . او و من
شب گذشت . . . غم شکست . . . چشم او . . . مرگ تب
غریبه . . . دست به دست . . . حقیقت ؟ . . . با من است ؟
بسته چشم . . . در خیال . . . من چه گرم . . . مست مست
صدایی . . . در سکوت . . . خواب من . . . میدرد
من . . . ز رو یای خواب . . . ناگهان . . .می پرم
باز غم . . . میرسد . . . چشم من . . . خیس اشک
آه تنها شدم . . .
باز سرمای مرگ . . . . .. .. . .
" تنهايي بعد از تنهايي "
سخت ترين لحظه اي كه با آن روبرو ميشوي مرگ نيست
بلكه سخت ترين لحظه " تنهايي بعد از مرگ " است . .
هميشه اين تنهاييست كه سخت ترين لحظه ها را ميسازد . . .
م ب ه م
میگویم "تو" . . . اگر تو وجود داشته باشد
چگونه بگویم "تو" ، وقتی هیچگاه "تو" وجود نداشته . .
همیشه دلم تنها بوده . .
همیشه در ریاضیات عدد یک بودم . . بدون اینکه کسی با من جمع شود . . بدون اینکه کسی
وجود داشته باشد که از من تفریق شود
همیشه کسی کنارم نیست . .
من جزء آدم نیستم . . . انگار . . . .
انسان . . . تبلور اختیار
روزی که تصمیم گرفتی به دنیا بیامو وجود داشته باشم . . یادته ؟
وقتی میخواستی اندام پر از خاک منو ذره ذره بزاری کنار هم . . . اختیار نداشتم بگم نمیخوام
وقتی میخواستی روح تنهامو تو وجودم قرار بدی . . . اجازه نداشتم بگم نمیخوام
وقتی میخواستی منو بفرستی تو این دنیای وحشی که واسم پر از تنهاییه . . بازم اجازه و
اختیار دست من نبود که بگم : نه . . نمیخوام . . .
نمیدونم . . نمیدونم اون روز که تصمیم گرفتی باشم . . اختیار من کجا بود . . . . .
.. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. ..
پ ن : این نوشته هیچ ارتباطی به کفر ندارد
یک نفر خوشبخت . .
دستمال های كاغذی به نوبت چروك می شوند . . .
پشت سر هم روی زمين ميمیرند . .
هواي اطاق بی نهايت سنگين است
از بس حجم بی انتهای تنهايی ام را درون آن جا دادم
در فضای اطاق ديگر جای قطره اشكی هم نيست ،
شايد اشكی هم نيست . . و چشمي هم نيست . .
هرچه بود خشك شد و سيراب شد از تنهايی .
از صدای انفجار سكوت مرگبار غصه ها انگار كر هم شده ام
اما . . . نه . .
پشت شيشه ، صدای چكش پيرمردی می آيد كه گاه گاهی تابوت می سازد ،
پيرمرد آگاه است كه فردا چه كسی خواهد مرد . . روز فبل از مرگ هر انسانی تابوتی
برايش ميسازد و نام او را روی تابوت حكاكي می كند .
پشت شيشه صدای رهگذری نام روی تابوتی را كه برای فردا آماده شده زمزمه می كند . .
نامی كه برايم آشناست . .
آری انگار . . نام من است . .
تبريك به اين خوشبختي . .

" حسرت گناه "
تو با ايمان خود بمان و من با گناه خودم
از گناه نگو . . . از تن پر حسرت من و نيازم به گناهی شيرين
از تنهايي نگو . . . كه ديده ام لحظه ی ويران شدنم را . .
از پاكي نگو . . . چشمان هرزه ام را ، من مي پرستم
از فردا نگو . . . مقصدم ديروز است . .
از مرگ نگو . . . كه سكوت قبرم . . نقطه ي عطف من است
از كفر نگو . . . حسرتی در دل من مانده كه آن . .
بوسه ی لبهای خداست . .
عنوان ؟ . . . . ندارد
فقط دلم میخواد برم یه جایی که همه چیز تموم شده باشه ، دیگه هیچ اتفاقی تو راه نباشه . .
یه جایی که همه چیز به سرانجام خودش رسیده باشه ، منتظر هیچ اتفاق دیگه ای نباشم .
شاید دلم میخواد برم یه جایی یا یه روزی مثل روز حساب . . نه اولش . . آخرشو میخوام که دیگه
حسابمو رسیده باشن . . اونجا دیگه میدونم از این به بعد عذابه و عذاب .
دیگه کاری ندارم جز اینکه عذاب بکشم . . و دیگه نیازی نیست به چیزی فکر کنم .
یه جایی که دیگه نیازی نباشه غصه ی چیزی رو بخورم یا نگران اتفاقی باشم . .
" همین "
" تنهایی محض "
گاهی وقتا . .
می بینم . . . میشنوم . .
انسان ، آدم . .
ناچیز ، مجبور ، بدبخت
واقعا ناچیز . .
فقط ۲ متر . . تنگ و تاریک
بی نهایت خاک . . غربت . . . وحشت . .
سرد ، سرد . . . سرد . .
" دلخوشی ها خیلی زیاده "
کاش بر میگشتم . .
به همان روزهايي ، که دلم بادبادک میخواست
به همان روزی که همه شهوت من مداد رنگی هایم بود
و همه غصه من بال زخمی قناری ها بود
و نمیدانستم . . . که چه تنها هستم . . .
دلخوشی هایم چیست ؟
دلخوشی ها کم نیست . .
مثلا این خورشید . . . که چه می سوزاند . . دل تنهایم را
یا همین شهوت سرد . . . همین بدبختی
تو کجایی سهراب . . غم و سختی کم نیست . .
دلخوشی هایی هست . . .
هزار خط نصیحت . .
گفتم : تنهام . .
نصیحت کرد . .
گفت : نا امیدی
گفتم : نا امید نیستم ، تنهام
گفت : تنهایی قشنگه
گفتم : از این قشنگی میترسم
گفت : نترس نمیمیری
گفتم : کسی کنارم نیست
گفت : من هستم ، نصیحتت میکنم ، گوش کن حالت بهتر میشه
گفتم : سهم من از همه چیز دنیا شده همین تنهایی . .
گفت : خدا هم تنهاس
گفتم : من که خدا نیستم
. . .
داشت فکر میکرد چند تا کلمه جور کنه و نصیحتم کنه
دیگه چیزی نگفتم . .
ساکت شدم . . . بدون حرکت . .
.
.
چند لحظه ای میشد . . که مرده بودم . . . . . . .
. . .
خوب ميدانم . . .
كه روزي سرد
رهسپار غروب خواهم شد
كاش همين لحظه بعد . . غروب باشد . . .
" سقوط "
باز دل تنهایی ام تازه شده . . .
صبح که از بی خوابی شبانه بیدار شدم ، نگاهم به حوض آبی رنگ بی ماهی افتاد و فواره ای که
دیگر نای پریدن به آسمان نداشت . . خوب میدانست که باز هم . . دستش به صورت خدا
نمیرسد . . .
چشمم به تیرک چوبی دوخته شد که شانه به شانه تنهایی اش سال های سال زیر سقف سنگین
آسمان ، هنوز کمر خم نکرده بود . .
صدای مبهم ناله هایی پی در پی شنیده می شد . . بیشتر گوش کردم . . .
صدای مرگ ثانیه هایی بود که به نوبت و اجبار به سمت نابودی کشیده می شدند . .
نسیم ، آرام و بی رمق می وزید . . . حتی توان حرکت دادن به برگ شمشاد ها را نداشت . . .
شاید نسیم هم دیده بود . . تنهایی اش را . .
و خورشید . . که پیدا نبود . . . زیر هجوم ابر ، به تدریج جان میداد . .
خورشیدی که از روز تولدش تابش تنهایی بود .
نگاهی به آسمان کردم . . رنگ آبی نداشت . . انگار خبرهایی هست . . .
انگار . . تن زمین می لرزد . ..
حدسم درست بود . .
چیزی به سقوط آسمان نمانده است . . . . . . .
مرگ تدريجي . .
نميدونم اگه بخوام خودكشي كنم ، چطوري خودمو بكشم ، فقط اينو ميدونم كه از
خودكشي ميترسم . . از مردن نميترسم ولي از خودكشي خيلي ميترسم .
اينكه بخواي خودتو خلاص كني جرأت ميخواد ، كار هر ترسويي مثل من نيست .
نميدونم . .. شايد . .
با چند تا قرص . .
با يه تيغ تيز يا يه تيكه شيشه شكسته . .
يه ارتفاع بلند كه تو عظمتش احساس ضعف كنم و سرگيجه بگيرم . .
يه فنجون قهوه مسموم . .
يه آتيش داغ و سوزنده . .
يه . . . . . .
نه اینا همه ترسناکن و من خیلی ترسو تر ای این حرفام . . هیچوقت جرأتشو
نداشتم . .
ولی آخه . . از اینا ترسناکتر ، دردناکتر ، سخت تر . . . تنهایی . .
آره . . . خیلی وحشتناکه . .
جوری نیست که تو یه لحظه کارمو تموم کنه و راحت بشم . .
خیلی آروم و آهسته ، بدون صدا . . . زجرم میده ، خوردم میکنه . . جوری که
هیچکس صدامو نمیشنوه ،
حالا که جرأت ندارم خودمو بکشم ، پس باید به تدریج بمیرم . . با بی نهایت
احساس زجر . .
احساس تنهایی . . همین . . . مرگ تدریجی . . . . . . .
ثانيه ها
خيلي حالم خرابه . . . لحظه ها خيلي سخت ميگذرن . .
دست و دلم به هيچ كاري نميره
خيلي وقته كه از ته دلم نخنديدم ، مدت زياديه كه خنده هام مصنوعيه
شبا خيلي دير ميخوابم ،
خواب ؟ ؟ . . كدوم خواب . . خدا شب رو واسه من آفريده . . واسه من و
امثال من . .
شبا ميشينم زير سقف كوتاه آسمون ، مينويسم و مينویسم . .
وقتي به خودم ميام ميبينم كه هوا روشن شده . .
هر روز همينطوره . . هر روز هوا روشن ميشه و روزاي من تاريكتر ميشه
و شبام مشكي تر و عميق تر .
انگار تنها كسي كه منو به حال خودم رها نميكنه همين تنهائيه . .
هر روز و هرشب چهره ي ترسناكشو ميبينم
تو خواب ، تو بيداري ، تو عمق تيك تاك ساعت روي ديوار . .
هميشه دستاشو دور گردنم حلقه ميكنه و تا سر حد مرگ فشار ميده . .
بعدش وقتي كه چيزي به مردنم نمونده دستشو بر ميداره .
هميشه همينجوري منو بين مرگ و زنده موندن نگه ميداره . .
قدرتش از مرگ بيشتره . . آخه وقتي گلوم رو فشار ميده ، تو اون لحظه مرگ
نزديك ميشه که جونمو بگيره . . ولي تنهايي با يه نگاه مرگ رو فراري ميده .
آره . . . حالم خرابه . .
لحظه ها خيلي سخت ميگذرن . . .
"ماهی قرمز"
پلک های خیس تنهایی ام روی هم گرم بگیرد . .
چشم های بی جان و خسته ام آرام میشود
یا افکار همیشگی سایه ام را بی تاب میکند
یا مرگ بی بازگشت این سایه گوشه نشین را تا همیشه دور کند ،
شاید . . واژه زشت تنهایی . .
دست از سر تُنگ بی ماهی من بردارد . . .
ساده نگير . . .
همه ي وجود من لبريز تنهاييست . . .
و تو از داشته هايي ميگويي كه سرآغاز همه نداشتن هاست . داشته هايي كه هرگز
نداشته ام ، داشته هايي كه هرگز تن سردم را گرماي زندگي نبخشيده . .
داشته هايي كه نبودشان زيباتر از بودنشان است و حرارت حضورشان به گرماي
سوزان آتشي است از شهوت ، آتشي بي نهايت سوزان از پوچي . . .
درست مانند آتشي كه در اطراف آدم برفي افروخته شده و با حرارت اين لطف
بي منطق ، جان از جسم سرد و سراسر تنهاي آدم برفي ميربايد .
آري . . . اينجا جهنم تمايلات وحشيست . . .
جام زهري كه با اصرار و علاقه آن را خواهي نوشيد . .
پشیمانی
آدمک بازم تنها بود . آتیش تنهایی اونقدر داغ شده بود که دیگه
کسی جرات نداشت بره طرفش و نجاتش بده آخه میترسید
خودشم بسوزه . ولی . . . غریبه از راه رسید ، اومد جلو با
شهامت دستشو دراز کرد که آدمک رو از تو آتیش نجات بده ولی . . .
حالا دیگه آدمک ناخواسته داشت با آتیش تنهاییش هم خودش
میسوزوند و هم اونو . . .
تن بی روح غریبه رو از تو آتیش کشیدن بیرون . . . امّا . . .
آدمک حالا تو دو تا آتیش میسوخت . . هم آتیش تنهایی . . . و هم
آتیش پشیمونی . پشیمونی از اینه کمک خواسته بود و یه نفر
دیگه رو تو آتیش تنهاییش به آتیش کشیده بود . . .

ترحم
یاد من باشد تنهایی هایم را برای خودم نگه دارم و بغض های شبانه ام را برای
کسی بازگو نکنم تا ترحم دیگران را با اظهار علاقه اشتباه نگیرم .
یاد من باشد که فقط برای سایه ام بنویسم . . .
مرگ
تنها شدم . . . خیلی وقته . . .
از ماه و سال و قرن گذشته . دارم بهش عادت میکنم . مثل همین که زنده ام و به
بودن اجباری عادت کردم . دارم تنهایی رو تو ریه هام حس میکنم .
فقط یه لذت عمیق مونده که شاید بشه تجربه کرد . . . اما . . نه . . .
چون حتی اونم تنهام گذاشته ، مرگ رومیگم . . .
آره . . هیچ لدتی بالاتر از یه مرگ ناگهانی نیست . . .
" بوف کور "
افکار پوچ !
باشد ، ولي از هر حقيقتي بيشتر مرا شكنجه ميكند . آيا اين مردمي كه شبيه من
هستند ، كه ظاهرا احتياجات و هوا و هوس مرا دارند ، براي گول زدن من
نيستند ؟ آيا يك مشت سايه نيستند كه فقط براي مسخره كردن و گول زدن من
بوجود آمده اند ؟ آيا آنچه كه حس ميكنم و مي بينم و مي سنجم سرتاسر موهوم
نيست كه با حقيقت خيلي فرق دارد ؟
من فقط براي سايه خودم مينويسم كه جلو چراغ به ديوار افتاده است . بايد خودم
را بهش معرفي كنم .
صادق هدایت
طی تجربیات زندگی به این مطلب بر خوردم که چه ورطه ی هولناکی میان من و
دیگران وجود دارد و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد ، تا ممکن است
باید افکار خودم را برای خودم نگهدارم و اگر حالا تصمیم گرفتم بنویسم فقط برای
اینست که خودم را به سایه ام معرفی کنم . سایه ای که روی دیوار خمیده و مثل
این است که هرچه مینویسم با اشتهای هرچه تمامتر می بلعد .
برای اوست که میخواهم آزمایشی بکنم ، ببینم شاید بتوانیم یکدیگر را بهتر
بشناسیم چون از زمانی که روابط خودم را با دیگران بریده ام میخواهم خودم را
بهتر بشناسم .
دلخوشی من همین صفحه مشکی و یک رنگ است که تنهایی ام را بر روی آن حکاکی میکنم . . .