همه ي وجود من لبريز تنهاييست . . .

و تو از داشته هايي ميگويي كه سرآغاز همه نداشتن هاست . داشته هايي كه هرگز

 نداشته ام ، داشته هايي كه هرگز تن سردم را گرماي زندگي نبخشيده . .

داشته هايي كه نبودشان زيباتر از بودنشان است و حرارت حضورشان به گرماي

 سوزان آتشي است از شهوت ، آتشي بي نهايت سوزان از پوچي . . .

درست مانند آتشي كه در اطراف آدم برفي افروخته شده و با حرارت اين لطف

 بي منطق ، جان از جسم سرد و سراسر تنهاي آدم برفي ميربايد .

آري . . . اينجا جهنم تمايلات وحشيست . . .

جام زهري كه با اصرار و علاقه آن را خواهي نوشيد . .