" سقوط "

 

باز دل تنهایی ام تازه شده . . .

صبح که از بی خوابی شبانه بیدار شدم ، نگاهم به حوض آبی رنگ بی ماهی افتاد و فواره ای که

 دیگر نای پریدن به آسمان نداشت . . خوب میدانست که باز هم  . . دستش به صورت خدا

 نمیرسد . . .

چشمم به تیرک چوبی دوخته شد که شانه به شانه تنهایی اش سال های سال زیر سقف سنگین

 آسمان ،  هنوز کمر خم نکرده بود . .

صدای مبهم ناله هایی پی در پی شنیده می شد . .  بیشتر گوش کردم . . .

صدای مرگ ثانیه هایی بود که به نوبت و اجبار به سمت نابودی کشیده می شدند . .

نسیم ، آرام و بی رمق می وزید . . . حتی توان حرکت دادن به برگ شمشاد ها را نداشت . . .

شاید نسیم هم دیده بود . . تنهایی اش را . .

و خورشید . . که پیدا نبود . . . زیر هجوم ابر ، به تدریج جان میداد . .

خورشیدی که از روز تولدش تابش تنهایی بود .

نگاهی به آسمان کردم . .  رنگ آبی نداشت . .  انگار خبرهایی هست . . .

انگار . . تن زمین می لرزد . ..

حدسم درست بود . .

چیزی به  سقوط آسمان  نمانده است . . . . . . .

 

مرگ تدريجي . .

 

نميدونم اگه بخوام خودكشي كنم ، چطوري خودمو بكشم ، فقط اينو ميدونم كه از

 خودكشي ميترسم . . از مردن نميترسم ولي از خودكشي خيلي ميترسم .

اينكه بخواي خودتو خلاص كني جرأت ميخواد ،‌ كار هر ترسويي مثل من نيست .

نميدونم . ..  شايد . .

با چند تا قرص . .

با يه تيغ تيز يا يه تيكه شيشه شكسته . .

يه ارتفاع بلند كه تو عظمتش احساس ضعف كنم و سرگيجه بگيرم . .

يه فنجون قهوه مسموم . .

يه آتيش داغ و سوزنده . .

يه . . . . . .

نه اینا همه ترسناکن و من خیلی ترسو تر ای این حرفام . . هیچوقت جرأتشو

 نداشتم . .

ولی آخه . . از اینا ترسناکتر ، دردناکتر ، سخت تر . . . تنهایی . .

آره . . . خیلی وحشتناکه . .

جوری نیست که تو یه لحظه کارمو تموم کنه و راحت بشم . .

خیلی آروم و آهسته ، بدون صدا . . . زجرم میده ، خوردم میکنه . . جوری که

 هیچکس صدامو نمیشنوه ،

حالا که جرأت ندارم خودمو بکشم ، پس باید به تدریج بمیرم . . با بی نهایت

 احساس زجر . .

احساس تنهایی . . همین . . . مرگ تدریجی . . . . . . .

 

ثانيه ها

 

خيلي حالم خرابه . . . لحظه ها خيلي سخت ميگذرن . .

دست و دلم به هيچ كاري نميره

خيلي وقته كه از ته دلم نخنديدم ، مدت زياديه كه خنده هام مصنوعيه

شبا خيلي دير ميخوابم ،

خواب ؟ ؟  . . كدوم خواب . . خدا  شب  رو واسه من آفريده . . واسه من و

 امثال من . .

شبا ميشينم زير سقف كوتاه آسمون ،‌ مينويسم و مينویسم . .

وقتي به خودم ميام ميبينم كه هوا روشن شده . .

هر روز همينطوره . . هر روز هوا روشن ميشه و روزاي من تاريكتر ميشه

 و شبام مشكي تر و عميق تر .

انگار تنها كسي كه منو به حال خودم رها نميكنه همين تنهائيه . .

هر روز و هرشب چهره ي ترسناكشو ميبينم

تو خواب ، تو بيداري ، تو عمق تيك تاك ساعت روي ديوار . .

هميشه دستاشو دور گردنم حلقه ميكنه و تا سر حد مرگ فشار ميده . .

بعدش وقتي كه چيزي به مردنم نمونده دستشو بر ميداره .

هميشه همينجوري منو بين مرگ و زنده موندن نگه ميداره . .

قدرتش از مرگ بيشتره . . آخه وقتي گلوم رو فشار ميده ،‌ تو اون لحظه مرگ

 نزديك ميشه که جونمو بگيره . . ولي تنهايي با يه نگاه مرگ رو فراري ميده .

     

            آره . . . حالم خرابه . .

               

                           لحظه ها خيلي سخت ميگذرن . . .

"ماهی قرمز"

 

پلک های خیس تنهایی ام روی هم گرم بگیرد . .

 

چشم های بی جان و خسته ام آرام میشود

 

یا افکار همیشگی سایه ام را بی تاب میکند

 

یا مرگ بی بازگشت این سایه گوشه نشین را تا همیشه دور کند ،

 

شاید . . واژه زشت تنهایی . .

              

                           دست از سر تُنگ بی ماهی من بردارد . . .

ساده نگير . . .

 

همه ي وجود من لبريز تنهاييست . . .

و تو از داشته هايي ميگويي كه سرآغاز همه نداشتن هاست . داشته هايي كه هرگز

 نداشته ام ، داشته هايي كه هرگز تن سردم را گرماي زندگي نبخشيده . .

داشته هايي كه نبودشان زيباتر از بودنشان است و حرارت حضورشان به گرماي

 سوزان آتشي است از شهوت ، آتشي بي نهايت سوزان از پوچي . . .

درست مانند آتشي كه در اطراف آدم برفي افروخته شده و با حرارت اين لطف

 بي منطق ، جان از جسم سرد و سراسر تنهاي آدم برفي ميربايد .

آري . . . اينجا جهنم تمايلات وحشيست . . .

جام زهري كه با اصرار و علاقه آن را خواهي نوشيد . .

پشیمانی

 

آدمک بازم تنها بود . آتیش تنهایی اونقدر داغ شده بود که دیگه

 

 کسی جرات نداشت بره طرفش و نجاتش بده آخه میترسید

 

 خودشم بسوزه . ولی . . .   غریبه از راه رسید ، اومد جلو با

 

 شهامت  دستشو دراز کرد که آدمک رو از تو آتیش نجات بده ولی . . .

 

حالا دیگه آدمک ناخواسته داشت با آتیش تنهاییش هم خودش

 

 میسوزوند و هم اونو . . .

 

تن بی روح غریبه رو از تو آتیش کشیدن بیرون . . . امّا . . .

 

آدمک حالا تو دو تا آتیش میسوخت . .  هم آتیش تنهایی . . . و هم

 

 آتیش پشیمونی . پشیمونی از اینه کمک خواسته بود و یه نفر

 

 دیگه رو تو آتیش تنهاییش به آتیش کشیده بود . . .

 

ترحم

 

یاد من باشد تنهایی هایم را برای خودم نگه دارم و بغض های شبانه ام را برای

 کسی بازگو نکنم تا ترحم دیگران را با اظهار علاقه اشتباه نگیرم .

یاد من باشد که فقط برای سایه ام بنویسم . . .