" سقوط "
باز دل تنهایی ام تازه شده . . .
صبح که از بی خوابی شبانه بیدار شدم ، نگاهم به حوض آبی رنگ بی ماهی افتاد و فواره ای که
دیگر نای پریدن به آسمان نداشت . . خوب میدانست که باز هم . . دستش به صورت خدا
نمیرسد . . .
چشمم به تیرک چوبی دوخته شد که شانه به شانه تنهایی اش سال های سال زیر سقف سنگین
آسمان ، هنوز کمر خم نکرده بود . .
صدای مبهم ناله هایی پی در پی شنیده می شد . . بیشتر گوش کردم . . .
صدای مرگ ثانیه هایی بود که به نوبت و اجبار به سمت نابودی کشیده می شدند . .
نسیم ، آرام و بی رمق می وزید . . . حتی توان حرکت دادن به برگ شمشاد ها را نداشت . . .
شاید نسیم هم دیده بود . . تنهایی اش را . .
و خورشید . . که پیدا نبود . . . زیر هجوم ابر ، به تدریج جان میداد . .
خورشیدی که از روز تولدش تابش تنهایی بود .
نگاهی به آسمان کردم . . رنگ آبی نداشت . . انگار خبرهایی هست . . .
انگار . . تن زمین می لرزد . ..
حدسم درست بود . .
چیزی به سقوط آسمان نمانده است . . . . . . .

دلخوشی من همین صفحه مشکی و یک رنگ است که تنهایی ام را بر روی آن حکاکی میکنم . . .