نميدونم اگه بخوام خودكشي كنم ، چطوري خودمو بكشم ، فقط اينو ميدونم كه از

 خودكشي ميترسم . . از مردن نميترسم ولي از خودكشي خيلي ميترسم .

اينكه بخواي خودتو خلاص كني جرأت ميخواد ،‌ كار هر ترسويي مثل من نيست .

نميدونم . ..  شايد . .

با چند تا قرص . .

با يه تيغ تيز يا يه تيكه شيشه شكسته . .

يه ارتفاع بلند كه تو عظمتش احساس ضعف كنم و سرگيجه بگيرم . .

يه فنجون قهوه مسموم . .

يه آتيش داغ و سوزنده . .

يه . . . . . .

نه اینا همه ترسناکن و من خیلی ترسو تر ای این حرفام . . هیچوقت جرأتشو

 نداشتم . .

ولی آخه . . از اینا ترسناکتر ، دردناکتر ، سخت تر . . . تنهایی . .

آره . . . خیلی وحشتناکه . .

جوری نیست که تو یه لحظه کارمو تموم کنه و راحت بشم . .

خیلی آروم و آهسته ، بدون صدا . . . زجرم میده ، خوردم میکنه . . جوری که

 هیچکس صدامو نمیشنوه ،

حالا که جرأت ندارم خودمو بکشم ، پس باید به تدریج بمیرم . . با بی نهایت

 احساس زجر . .

احساس تنهایی . . همین . . . مرگ تدریجی . . . . . . .