پشیمانی
آدمک بازم تنها بود . آتیش تنهایی اونقدر داغ شده بود که دیگه
کسی جرات نداشت بره طرفش و نجاتش بده آخه میترسید
خودشم بسوزه . ولی . . . غریبه از راه رسید ، اومد جلو با
شهامت دستشو دراز کرد که آدمک رو از تو آتیش نجات بده ولی . . .
حالا دیگه آدمک ناخواسته داشت با آتیش تنهاییش هم خودش
میسوزوند و هم اونو . . .
تن بی روح غریبه رو از تو آتیش کشیدن بیرون . . . امّا . . .
آدمک حالا تو دو تا آتیش میسوخت . . هم آتیش تنهایی . . . و هم
آتیش پشیمونی . پشیمونی از اینه کمک خواسته بود و یه نفر
دیگه رو تو آتیش تنهاییش به آتیش کشیده بود . . .

+ نوشته شده در ساعت توسط RaeeN
|
دلخوشی من همین صفحه مشکی و یک رنگ است که تنهایی ام را بر روی آن حکاکی میکنم . . .