آدمک بازم تنها بود . آتیش تنهایی اونقدر داغ شده بود که دیگه

 

 کسی جرات نداشت بره طرفش و نجاتش بده آخه میترسید

 

 خودشم بسوزه . ولی . . .   غریبه از راه رسید ، اومد جلو با

 

 شهامت  دستشو دراز کرد که آدمک رو از تو آتیش نجات بده ولی . . .

 

حالا دیگه آدمک ناخواسته داشت با آتیش تنهاییش هم خودش

 

 میسوزوند و هم اونو . . .

 

تن بی روح غریبه رو از تو آتیش کشیدن بیرون . . . امّا . . .

 

آدمک حالا تو دو تا آتیش میسوخت . .  هم آتیش تنهایی . . . و هم

 

 آتیش پشیمونی . پشیمونی از اینه کمک خواسته بود و یه نفر

 

 دیگه رو تو آتیش تنهاییش به آتیش کشیده بود . . .