خيلي حالم خرابه . . . لحظه ها خيلي سخت ميگذرن . .

دست و دلم به هيچ كاري نميره

خيلي وقته كه از ته دلم نخنديدم ، مدت زياديه كه خنده هام مصنوعيه

شبا خيلي دير ميخوابم ،

خواب ؟ ؟  . . كدوم خواب . . خدا  شب  رو واسه من آفريده . . واسه من و

 امثال من . .

شبا ميشينم زير سقف كوتاه آسمون ،‌ مينويسم و مينویسم . .

وقتي به خودم ميام ميبينم كه هوا روشن شده . .

هر روز همينطوره . . هر روز هوا روشن ميشه و روزاي من تاريكتر ميشه

 و شبام مشكي تر و عميق تر .

انگار تنها كسي كه منو به حال خودم رها نميكنه همين تنهائيه . .

هر روز و هرشب چهره ي ترسناكشو ميبينم

تو خواب ، تو بيداري ، تو عمق تيك تاك ساعت روي ديوار . .

هميشه دستاشو دور گردنم حلقه ميكنه و تا سر حد مرگ فشار ميده . .

بعدش وقتي كه چيزي به مردنم نمونده دستشو بر ميداره .

هميشه همينجوري منو بين مرگ و زنده موندن نگه ميداره . .

قدرتش از مرگ بيشتره . . آخه وقتي گلوم رو فشار ميده ،‌ تو اون لحظه مرگ

 نزديك ميشه که جونمو بگيره . . ولي تنهايي با يه نگاه مرگ رو فراري ميده .

     

            آره . . . حالم خرابه . .

               

                           لحظه ها خيلي سخت ميگذرن . . .