" طعم کاغذ رنگی "
شاید مهمترین چیز تنهایی باشه . .
شایدم مهمترین چیز پسر همسایه ی محل کار مهدی باشه که ۱۹
سالشه و با مدرک دیپلم کاردانش سوار لکسوس مشکی رنگش میشه و
روبروی پاساژ اندیشه عروسک های رنگارنگ با تیپ و آرایش های مختلف
انتخاب میکنه . گاهی وقتا عروسکا رو " اتو " میزنه و میبره ویلای فشم
و مهندسی ژنتیک راه میندازه و بعد خداحافظی میکنه . . . . ولی
عروسکا عاشقشن . شاید مهمترین چیز بابای آرمین باشه که بیکار شده .
روزی که رئیس کارخونه تصمیم گرفت تعدیل نیرو کنه ٬ بابای آرمین توی
لیست تعدیل بود .
همون شب خورد شد ٬ مرد .
مامان آرمین اندازه ی صد سال آبغوره گرفته . تو همین چهار سال زندگی
مشترک هرشب اشکای مامان آرمین روی لبای سرخشو خیس کرده .
مامان آرمین غصه داره . .
پسر همسایه ی محل کار مهدی تنها نیست ٬ آخه کاغذای رنگی داره .
اونا اسباب بازی هاش بودن . اسم اسباب بازی های پسر همسایه ی
محل کار مهدی تراول بود . تو کتاب انگلیسی راهنمایی نوشته بود تراول
یعنی مسافرت . یعنی کاغذای رنگی پسر همسایه ی محل کار مهدی
مسافرته ؟
نمیدونم . اینو میدونم که سگ سامان تنها نیست . آخه سامان کاغذ
رنگی میده به مش حسن که کارگر بابای سامانه و مش حسن میره
کاغذرنگی میده به آقای فروشنده و غذا میاره واسه سگ سامان .
دیروز آرمین و بابای آرمین و مامان آرمین غذا نداشتن ولی سگ سامان
غذا داشت .
راستی . . .
بابای آرمین تنهاست ٬ آخه کاغذ رنگی نداره . . .. . ...
دلخوشی من همین صفحه مشکی و یک رنگ است که تنهایی ام را بر روی آن حکاکی میکنم . . .